تبليغاتX
آقای موسوی لطفا به صدای قلب من گوش کن.
من از دروغ خسته شدم...

ایران من سلام ... دیروز که به تصویرت ( داخل قاب دلم ) نگاه می کردم   دیدم که خیلی پیر شده ای ...

می دانی مام وطن ... ؟

روزگاری نام ایران را که می شنیدم فکر می کردم چقدر زیباست که آدمی خودش را متعلق به تکه ای از زمین بداند و بعد با مردمانش دوست باشد و هر صبح به شوق دیدنشان از خواب بیدار شود و ...

یک عالمه آدم که بهانه های مشترک برای خندیدن داشته باشند .... بهانه های زیبا ... مثل این که آبشار فلان قله مان هنوز پر هیاهوست ... دماوند همچنان حالش خوب است و آتیشی نشده ... میدان نقش جهان استوار است  ... یا اینکه حال همه خوب است همه با هم برادرند....

یادم رفت از کجا شروع کردم ... گاهی نوستالژی ها به آدم هجوم می آورند و چه هجوم شیرینی است حمله ی خاطرات کودکی ...

اما حالا زمان گذشته و تو در قاب نقشه ایت افسرده شده ای ... می بینی ؟ حالا بیگانه برایمان نقشه می کشد و ما را به جان هم می اندازد ... آمریکا انگلیس فرانسه که سالها تو را در حد یک روسپی برای خودشان می دیدند حالا نگران تو و فرزندانت شده اند و حامی حقوق بشر شده اند ... میدانی نگران شده اند ... این نگرانی ها مرا نگران می کند

حالا هم برای دلخوشی ات می گویم : ایران من بدان هنوز دوستت دارم ... مام وطن دوستت دارم ...

چو ایران نباشد تن من مباد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

دیگر حقیقت را هم رنگ می زنند...

هر رنگی را که بخواهند ... صورتی   آبی  قرمز  سبز ...

و چقدر خنده دار می شود وقتی حقیقت رنگین کمان شود ... 

چقدر دلم برای خورشید تنگ شده است ...

***

آقای موسوی ... بشنو ... من جوان متولد ۶۷ از تو گله مندم ... گله مند از اینکه کشورت ... ملتت ... دینت را به بازی گرفته ای ...

اگر برای نظام نگرانی! حداقل یکبار به طرفدارانت بگو : ساکت . بچه ها ایران دغدغه ی ماست .

آقای موسوی ایران دغدغه ی من است   نه احمدی نژاد    نه تو   ( که روزی دوستت داشتم ) و نه خاتمی و نه خودم ...

من نگران هم کلاسی هایم هستم ...الهی نابود شوم اگر روزی دست بر روی هموطنم بلند کنم ...

چو ایران نباشد     تن من مباد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

آقای موسوی ...

من برای شما احترام زیادی قائل بودم .... خودمانیم کلی دوستت داشتم ...

اما حالا نمی دانم چرا ؟

چرا به خودتان اجازه می دهید پا روی آرای ملت بگذارید ؟

می گویی نتیجه ی انتخابات اشتباه است . بسیار خب اما دلیلتان چیست ؟

جز این است که دارید بازی روانی راه می اندازید ... با دیدن کلی پارچه ی سبز فکر کردید کل ایران به شما  می دهند و حالا می توان بپرسم که چرا خرافاتی شده اید ؟ و آیا اندکی خیالاتی نشده اید ؟

درست حدس می زنید .... من به آقای احمدی نژاد رای داده ام ... اما می دانید که ابتدائا می خواستم به شما رای بدهم؟ ... من هم اول پارچه ی سبز می بستم و طرفدار شما بودم ... باور کن خیلی دوستت داشتم ... اما خودت رای خودت را از من گرفتی ... بد کردی آقای موسوی ...

 باور کن که مردم تو را انتخاب نکرده اند ...

احمدی نژاد اکنون رییس جمهور این ملت است و شما و طرفدارانتان هم می توانید عضو این ملت باشید....

خواهش میکنم که دیگر دروغ نگو . بگذار چهره ی خوبی که ما از مهندس موسوی در نظر داشتیم بیش از این تخریب نشود ...

آقای مهندس موسوی من  تو را با عقاید کنونیت به خاطره ها می سپارم ...

هرگاه دوباره بارانی شدی بدا که گل ها منتظرت هستند ...

آقای موسوی ادب مرد به از دولت اوست ... خواهشا این جوانهای بی گناه را راهی کوچه و خیابان نکن و آنها را سپر تیرهایی که به سویت نشانه میروند  نکن ...

در آخر مهندس موسوی سالهای شصت دوستتت دارم ... برگرد دلم خیلی تنگ است ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

غزه  هم اکنون می سوزد...

هم اکنون که تو می خندی و بین حروف صفحه تایپ بالا و پایین می پری ...

کودکی در آتش می سوزد....

ای بشریت ... کودکی بی مادر می شود... و کودکی در میان خنده اش اسیر بی دست و پایی...

آی آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید...

آدمی می سوزد ... آدمی دیگر نیست ...

۱۰۰۰ انسان ... آمار کمی است که تو به خود بیایی... آآآه از این بی دردی ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

گفتم از مادر بنویسم ... مزمزه کردم : مادررر... نفهمیدم ...

مادددر... نه نفهمیدم...

مادرممم... نه انگار که باید حتما مادرت را حس کرده باشی اما من چه ...من بی مادر... مادرم رفت... سرزا... حتی مرا نبوسید .. نبویید...........................................مرا ندید....................

می گویم فاطمه .... می خندم و می گویم فاطمه... قلبم پر در می آورد... فاطمه... چقدر شیرین است... فاطمه... سر بر دامانش میگذارم... میشنوم می گوید پسرم...

قربانت ای مادر بی کسان و همه کسان... یا فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

به من نگاه می کرد.

زل زده بود به چشمام  اما نمی دونست

دندوناش زرد بود اما اون نمی دونست

موهاش نامرتب از لای روسری اش ریخته بود بیرون ...

اما اون نمی دونست

من داشتم با نگاهم تحقیرش می کردم....

 اما من نمی دونستم...

اون از من متنفر بود ... اما من نمی دونستم

من اون رو اضافی می دونستم ... خوب اینو می دونست ...

بای ذنب قتلت... کشتم ... عظمتش رو .... آخه به چه جرمی؟؟؟

۰۰۰۰

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

من به تو محبوب خود  دروغ که نمی گویم

این جمعه خوش نگذشت

تو که نبودی انگار توی نگاه خورشید چیزی گم بود

ما دور هم بودیم  می خندیدم  می گفتیم  ... اما چیزی میان خنده هایمان گم بود

آخر ... بگذار گلگی نکنم ... بگذار با تو همیشه از خوب بگویم ...

مثل آن روز که گل خندید  نور در هوا درخشید ... فکر کنم آن لحظه تو از کنار رویایم عبور کردی ... پر شدم از روح تو... کودکی فال می فروخت   وقتی نگاهش کردم   دیدم که تو پیش از همه دست های عالم او را در آغوش پدرانه ات نوازش کردی...

مر ببخش اگر حرف زدن را خوب بلد نیستم 

شادی ام اکنون بیش از همه گل هاست زیرا رویای همه ی عالم   عشق من   است

دوستت دارم صاحب زمانم...

شرمنده از کوتاهی سخن و قاصرانه بودن رویایم ... به اندازه رویای خوبان دوستت دارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

دوستش داشتم با تمام وجود گویی اویی بود و دیگر هیچ . گویی تنها انسان او بود ..

حالا نمی دانم چرا

فقط می دانم همه بود و نبود او نبود

اویی بود که او را صاحب بود و مرا و دوستانی را که به من هدیه کرد

فقط من نمی دانم چرا ؟ ... چرا هر آنچه او نداده را دوست داریم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

امسال عید شیرین نیست . هست ؟

وقتی صدای ناله ی دختربچه ی همسایه به خاطر نداشتن لباس نو نمی گذارد به سمفونی شکستن آجیلت گوش دهی ؟

وقتی می خندی . با قهقهه. در خیابان . کودکی به دستانت آویزان می شود : آقا . خانم تو رو به خدا فقط یک ... و تو زمزمه می کنی : اه مزاحم ...

قلبش می شکند و صدای آن در میان آن هیاهوی بمب و نارنجک شهری در شب چارشنبه سوری اصلا بگوش هم نمی رسد . اما تنها خدا می داند که چه سوری در دل او برپاست ؟

آن وقت یگانه مرهم دل آه کشان باید بنشیند و بغض ناگفته خود را با چاه ( مثل پدرش ) فریاد بزند . و بشمارد : یک سال دیگر اضافه شد به رنج محرومان...

 این صدا کجا بگوش من می رسد . من که مدام بفکر آنم که نحسی سیزده طبیعت را کجا در کنم. نحسی طبیعت ؟

امسال عید شیرین است . نیست ؟

دلم نسیمش را می طلبد . بغض سنگینی می کند ...

شهریار دل . صاحب الزمان(عج) . نمی آیی؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  | 

روزگار با مهر مادرانه نوازشم می کرد - ساده بگویم -دل سپرده بودم . ناگهان بازی اش گرفت و جا خالی دادُ باید می دانستم . من که شنیده بودم نامادری مهربان نمی گردد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک دانشجو  |